امروز سالروز انفجار در حرم مقدس مولای هشتم شیعیان است....تسلیت...
بلیط یک طرفه ی دوزخ ارزانیتان!!!
به ناگاه، غرّشی مهیب و امواجی ویرانگر، آن حرم مقدس را در هم کوبید.
هوا را دیدم که میشکافت و پیش میآمد، و کبوتران را که یک به یک از گلدستهها فرو میافتادند و لحظهای به خود میلرزیدند و...
آری، کبوتران فرو مینشستند، امّا این بار نه به خاطر گندمهای مرحمت زایران، بلکه با گلوی خشک، بیبال و بیپر میافتادند بیآن که دانهای برچینند یا آبی بنوشند.
امواج ویرانگر، در ناگهانی، غریدند و بینشان رفتند؛
امّا یادگارانی چنان مصیبتانگیز و ردّ پایی چنان عمیق ـ که حوضی شد لبالب از خون ـ به جا گذاشتند؛
حوض سرخترین خونهایی که هرگز لخته نخواهند شد،
خونهایی که هرگز از خاطره ضریح مقدس پاک نمیشوند و از ذهن ملّتی که قرنها به ضریح بوسه سپردهاند.
آن مزدوران زشت سیرت که افسار به ابلیس سپردهاند، نه حرمت ضریح میشناسند و نه بهای جانِ بیگناهان را.
آنچه میشناسند، بوی خون است که مشامشان را لذّت میبخشد و تصویر پیکرهای پاره پاره ی از هم دریده که روحشان را سیراب میکند.
اینان میخندند، اگر بگویی که امواج ویرانگر بمب حقیرشان، دهها فرزند را یتیم کرده است،
و میخندند اگر تصویر خونهای کوبیده شده بر دیوارهای حرم را نشانشان بدهی؛
و میخندند اگر بدانند که ماه عسلِ زوجی عاشق را به فصلِ سوگواریِ خانواده ای مبدل کردهاند.
زوج عاشقی که تنها جرمشان این بود که میخواستند زندگی را از کنار ضریح، با راز و نیاز و زیارت آغاز کنند.
آری، به همه اینها میخندند.
و لذّت میبرند آنگاه که تصویر فرو ریختن و شکستن آینه کاریهای حرم را در ذهن پلید خود یادآوری میکنند.
لذّت میبرند از به خون نشستن انسانی عاشق که چهرهاش را برای دعا به سمت بالا گرفته بود و هر دو دستش به نشانه نیاز و خواهش، شعلهوار به آسمان قد کشیده بود.
ای دژخیمان منافق! اینک از شرم بمیرید و از هراس کابوسهای شبانهتان؛
چرا که آن دستان بریده از آرنج که هنوز انگشتر به دست داشتند و تسبیح هنوز از انگشتهایش آویزان بود و انگشتها هنوز از ضریح،
همان دستانی که عاشقانه پنجه در ضریح افکنده بود،
آن چنانکه انفجاری آن گونه هم نتوانست از ساحت معشوق جدایشان کند.
آری، همان دستان که خلاصه شده ی میلیونها دست در این سرزمین وسیعاند، یک شب در اوج کابوسهای مخوفتان، حنجره تک تک شما را در یک لحظه خواهد فشرد و بلیط یکطرفه ی قطار دوزخ را برای همه شما یکجا رزرو خواهد کرد.
مهدی میچانی فراهانی

و امّا علی"ع" واقعا کیست؟؟؟
قسم به خدایی که جانم در ید قدرت اوست؛
اگر ترس از آن نبود که گروهی از امّت من، درباره ی تو قائل شوند، آنچه را که نصاری درباره ی پسر مریم قائل شدند و او را خدا پنداشتند؛
امروز در حق تو سخنی می گفتم، که گذر نمی نمودی نزد مسلمین، مگر آنکه از خاک زیر پایت، برای تبرک بر می داشتند.
پیامبراکرم"ص"- توضیح الدلائل- ص 349

نوری که هست مطلع آن هل اتی، علی است
خلوت نشین صومعه ی اصطفا، علی است
مهر سپهر حکمت و جان و جهان فضل
فهرست کارنامه ی اهل صفا علی است
آن کس که بت پرستی و می خوارگی نکرد
سلطان اولیا و شه اصفیا علی است
آن کس که در یقینش نگنجد زیادتی
صد بار اگر زپیش برافتد غطا علی است
آن طفل شیردل که به توفیق ایزدی
در عهدِ مهد، کرد، شکار، اژدها علی است
آن کس که با نبی چو به خلوت دمی زدی
گرد سرادقاتِ جلال از عبا علی است
وان کو برای دین به سرِ کفر برفشاند
از میغ تیغِ صاعقه روز وغا علی است
نشگفت اگر ملائکه کردند مقتدا
آن را که در مناهج حق، مقتدا علی است
هرگز جهان نبود که در وی علی نبود
بی ابتدا علی بد و بی انتها علی است
بودست و هست و باشد و تصدیق واجب است
زیرا که نور ساطع ذاتِ خدا علی است
کردن بیانِ رفعت قدرش چه حاجت است؟
دانند، اهل حق که فوق السّما علی است
ما عمر و زید را نشناسیم در جهان
ما را بس این شناخت که مولای ما علی است
ترکِ حسب بگیرد، خود این بس که در نسب
داماد و ابن عمّ شه انبیا علی است
دارم امید عفو، گرم هست صد گناه
بر اعتماد آن که مرا پیشوا علی است
ای دل، ز تشنگیّ قیامت مترس، از آنک
ساقی حوض کوثر دارالبقا علی است.
ابن یمین فریومدی- با تخلیص

شهر کبوتر خونین بال مدینه
مثل یک خواب بود. یک رویای واقعیِ خیالی...چه می دانم؟
اسمش هرچه باشد من را هوایی کرد. جنون آور بود...دیوانه ام کرد.
شاید مدینه بود.شاید؟؟ نه...حتم دارم.آنجا مدینه بود. آنجا بهشتی بود خاموش.
جایتان خالی دیروز به مدینه رفته بودیم...

وقتی به فدک رسیدم... باورم نمی شد. اینجا فدک است. من در بهشت پای گذاشته ام.
غم غربت مولایم، حتی از نخل های ساختگی باغ هم هویدا بود.
فدایت شوم یا مولا که غم مظلومیتت از نخلی دست ساز هم پیداست.
و چقدر زیبا غمش را با نوایی نینوایی و فضایی عطرآگین عجین کرده بودند.
آدم را ملکوتی می کرد... حوّا را نمی دانم!

در کوچه های خلوت بنی هاشم دلم لرزید.
چگونه می شود این کوچه های گلینِ پردرد، عظمت دو انسان عظیم را در خود جای دهد؟
انگار می دیدم مولایم را که با بانوی آفتاب و فرزندانش رهسپار خانه های انصارند برای استحقاق حقشان.
آدم را خاکی می کرد... حوّا را نمی دانم!
و به خانه ی ابوذر که می رسی، گویی پیامبر بر چهره ات لبخند می زند؛ که خوشا به سعادتت، به درِ کوی اباذر آمده ای.

و بقیع... این بهشت خاموش. پاهایم می لرزند. لرزشش را با تمام وجودم حس می کنم.
عظمت را می شود از کبوتر های ساکت بی حرکت خواند.
کبوترهایی واقعی که حتی نفس زدنشان را هم نمی شد با چشم دید.
چقدر ساکت بودند. تو گویی می دانستند کجایند و برای چه؟
مادرم می گوید: به نوای غمگین پخش شده گوش می دهند.
اما من می دانم... می دانم چرا؟
ساحت چهار قبر کوچک که چهار آفتاب را در خود جای داده باشد، تماشاییست.
آدم را سر جای خود میخکوب می کند، چه رسد به کبوترها.
راز مخفی بودن قبر تو را با ما نگفت
تا به کی مُهر خموشی بر دهان دارد بقیع؟

از حسن باید پرسید بعد از آن یوم الفدک
مادرش، رو از چه پوشاند و دلیلش را نگفت؟
***
حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود
خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود
ای که بستی راه را در کوچه ها بر فاطمه
گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود

و خانه ای محقر اما ملکوتی.. اما آسمانی.
جای شگفت است... عجبا!! شاه باشی و خانه ات این چنین باشد؟
شنیده بودم کوچک است و ساده، اما ندیده بودم.
اکنون به تماشا ایستاده ام خانه ای را که سادگیش، انسان را به عمق وجود پروردگار می رساند.
خانه در عجب بود یا ما؟؟...

آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنساء زدند
و به آتش شعله ور که رسیدم، گویی می دیدم که شعله هایش به زور، زبانه می کشید.
تو گویی؛ آتش می دانست که نباید شعله ور شود.
اما چاره ای جز سوختن نداشت؛ آتش نیز از غم مولایش می سوخت و دم نمی زد.
چگونه می توانست خاموش شود؟
یک بار جوابم بدهید ای مردم
این خانه چرا چرا درش سوخته است؟

و هنگامی که به چهره ی ملکوتی مولایم خیره ماندم؛
گویی این ندا در فضا طنین انداخت:
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود.

روح مدینه سر به بیابان نهاده است
انگار می برند نگار مدینه را
امشب بگو به ماه نتابد که آفتاب
سیراب می کند شب تار مدینه را.

بی تحرک بود، اما شانه های لرزانش را می شد حس کرد، می شد با چشم دید.
به تماشا ایستاده بودم بزرگ مردی را که همدمی جز چاه نداشت؛
آه، چه می گویم؟... او خدا را داشت.
چهره ی نورانیش، اشک را در چارچوب چشمانم قاب کرد.
آدم را زمین گیر می کرد، عظمت روح بلندش.
قسم بر پهلوی بشکسته ی عشق
علی از فاطمه مظلومتر بود.

و هنگامی که پیامبر بر چهره ات لبخند می زند؛
عطر خوش لبخندش، تا آسمان هفتم، ملکوتیت می کند.
گویی تکه ای از بهشتِ آسمانیِ خدا، در روضة النبی جا مانده است.

و وقتی فارغ از هر گونه نیاز زمینی، غم کوچه های خلوت هاشمیه را،
سکوت بهشت روی زمین را و غم درب سوخته اما بهشتی را به دوش می کشیم؛
و از دروازه ی خروجی شهر خارج می شویم؛
صحنه ای جانگداز و جانسوز، در جا میخکوبمان می کند.
اینجا سرزمین بلاست...
صدای آبی که از مشک بر زمین می چکد، اشک را در فرات چشمانمان جمع می کند.
و آرزو می کنی ای کاش تیر، به جای مشک بر قلب تو فرود می آمد.
آه ؛ باز هم مانند همیشه فراموش کردم که غم کربلا غم بی آبی نبود.
ولی چه کنم..چه کنم که صدای جاری آب فرات که در فضا پیچیده است
انسان را به سرحدّ خشم و کینه می رساند؛
و می خواهی آسمان بر سرت خراب شود تا صدای ناله ی سه ساله ای را نشنوی.
فدای چشمان شرمسارت یا قمر بنی هاشم.
نه... تو شرمنده نیستی، زمین و زمان، شرمنده ی توست.
آب شرمنده ی توست که به لبانت نرسید و تا همیشه ی تاریخ تشنه ماند.
ببین زانو زده، یل ام البنین
که زینب پایش از محمل گذارد بر زمین.


شهری از نور و درد را قدم زدیم و غربت مدینه را حس کردیم.
و اینک ابری ترین التماس را به پای او می ریزیم که ظهورش را به انتظار نشسته ایم. ![]()
بیا امام زمان، جان مادرت زهرا"س"
به دادمان برس ای امتداد عاشورا.
مکان نمایشگاه: تبریز پارکینگ عمومی ائل گولی- شهر کبوتر خونین بال مدینه
پس کی از راه خواهد رسید منتقم مادر؟؟؟
شهر پیغمبر پر از بیداد شد
آسمان لبریز از فریاد شد
نخلها بر سینه و سر می زدند
طائران عرش پرپر می زدند
چشم جبریل امین مبهوت بود
غرق ماتم، عالم لاهوت بود
کینه توزی را عجب آموختند
قلب مادر را به طفلش دوختند
آن در و دیوار گلگون گشت وای
فرق حیدر غرق در خون گشت وای
ضرب سیلی، دیده ای را تار کرد
مجتبی با زهر آن افطار کرد
با غلاف تیغ بازویی شکست
شمر روی سینه ی مولا نشست
روی مه را جوهر نیلی زدند
دختری در کربلا سیلی زدند
درب بیت وحی را افروختند
خیمه ی اهل حرم را سوختند
از دل زهرا برون شد بوی عود
بوی یاس و آتش و اسپند و دود
میخ در، پهلوی محسن را درید
تیر شد بر حنجر اصغر رسید
تیغ را قنفذ در عالم تاب داد
دست عباس علی در شط فتاد
بس نیام و تیغ در رقص آمدند
بوسه بر پهلو و بر بازو زدند
کیست زهرا؟ آسمانی در سجود
بوسه ی دستاس بر دستی کبود
عادیان زین سو و آن سو آمدند
بند در دستان دست حق زدند
دست حق در بیعت زنجیر شد
شیر حق بین دو صد خنزیر شد
گنبد نیلی، گریبان چاک زد
عصمت حق را عدو بر خاک زد
فاطمه یعنی زدن در کوچه ها
مادری را پیش چشم بچه ها
چشم عالم لب به لب الماس شد
خاک یثرب مست بوی یاس شد
عالمی خاموش و بی مهتاب گشت
ارغوان رخ ماه عالم تاب گشت
عرش حق هم زین جفا در هوش شد
ذوالفقار مرتضی بیهوش شد
کیست زهرا؟ یکه یار مرتضی
هم زره هم ذوالفقار مرتضی
آهِ زهرا نعره های حیدر است
نی که دختر مادر پیغمبر است
روضه ی رضوان به زیر پای اوست
سینه ی غم، چاک از غمهای اوست
چشم عین الله، گریان امشب است
بعد از این ام ابیها زینب است
گفت حیدر ای تمام جان من
طفل و بازویت بلاگردان من
قامتم را ای وجودت قائمه
کلّمینی کلّمینی فاطمه
فاطمه چشمان خود را باز کرد
با نگه روی علی را ناز کرد
دست حیدر را گرفت آن نازنین
گفت ای مولا امیرالمؤمنین
هرچه گویی من اطاعت می کنم
غم مخور خود با تو بیعت می کنم
فاطمه گردد بلا گردان تو
هستی زهرا فدای جان تو
گرچه می دانی تو نیت های من
یا علی بشنو وصیت های من
غسل ده من را به زیر پیرهن
صبر کن در بستن بند کفن
ای امیرالمومنینم، بو تراب
جای من شب پیش طفلانم بخواب
جان فدایت ای پناه عالمین
جان تو جان حسن جان حسین
یا علی پیش حسینم وقت خواب
جای زهرا کاسه ای بگذار آب
چادری پنهان درون خانه کن
جای من موهای زینب شانه کن
جان زهرایت علی جان جای من
بوسه بر چشمان عباسم بزن
یا علی شب بر سر قبرم بمان
هل اتی، بر کوثرت یاسین بخوان
گفت و گفت و دیدگان بر هم گذاشت
هل اتی را غرق در ماتم گذاشت
چاره ساز عالمی بیچاره شد
کوثر و دخان ز قرآن پاره شد
یاس گلگون علی چون جان سپرد
نی که زهرا، بل علی افتاد و مرد
شاپرک هاییم و خاکستر شدیم
وای مردم وای بی مادر شدیم
جای سیلی تا ابد بر روی ماست
تا قیامت میخ بر پهلوی ماست
رد خون سینه ات بر جاده است
خاک چادر، مهر هر سجاده است
آه، مادر، کودکانت خسته اند
چشم بر دست کبودت بسته اند
ای که عجل گفتی و مرگت رسید
عجلی گو تا فرج آید پدید.
زنده یاد ابوالفضل سپهر


