تبليغاتX
امام شب

شهر کبوتر خونین بال مدینه

 

 

مثل یک خواب بود. یک رویای واقعیِ خیالی...چه می دانم؟

اسمش هرچه باشد من را هوایی کرد. جنون آور بود...دیوانه ام کرد.

شاید مدینه بود.شاید؟؟ نه...حتم دارم.آنجا مدینه بود. آنجا بهشتی بود خاموش.

جایتان خالی دیروز به مدینه رفته بودیم...

 

 

 

وقتی به فدک رسیدم... باورم نمی شد. اینجا فدک است. من در بهشت پای گذاشته ام.

غم غربت مولایم، حتی از نخل های ساختگی باغ هم هویدا بود.

فدایت شوم یا مولا که غم مظلومیتت از نخلی دست ساز هم پیداست.

و چقدر زیبا غمش را با نوایی نینوایی و فضایی عطرآگین عجین کرده بودند.

آدم را ملکوتی می کرد... حوّا را نمی دانم!

 

 

 

در کوچه های خلوت بنی هاشم دلم لرزید.

چگونه می شود این کوچه های گلینِ پردرد، عظمت دو انسان عظیم را در خود جای دهد؟

انگار می دیدم مولایم را که با بانوی آفتاب و فرزندانش رهسپار خانه های انصارند برای استحقاق حقشان.

آدم را خاکی می کرد... حوّا را نمی دانم!

 

و به خانه ی ابوذر که می رسی، گویی پیامبر بر چهره ات لبخند می زند؛ که خوشا به سعادتت، به درِ کوی اباذر آمده ای.

 

 

 

 

و بقیع... این بهشت خاموش. پاهایم می لرزند. لرزشش را با تمام وجودم حس می کنم.

عظمت را می شود از کبوتر های ساکت بی حرکت خواند.

کبوترهایی واقعی که حتی نفس زدنشان را هم نمی شد با چشم دید.

چقدر ساکت بودند. تو گویی می دانستند کجایند و برای چه؟

مادرم می گوید: به نوای غمگین پخش شده گوش می دهند.

اما من می دانم... می دانم چرا؟

ساحت چهار قبر کوچک که چهار آفتاب را در خود جای داده باشد، تماشاییست.

آدم را سر جای خود میخکوب می کند، چه رسد به کبوترها.

 

راز مخفی بودن قبر تو را با ما نگفت

تا به کی مُهر خموشی بر دهان دارد بقیع؟

 

 

 

از حسن باید پرسید بعد از آن یوم الفدک

مادرش، رو از چه پوشاند و دلیلش را نگفت؟

                     

                       ***

حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود

خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود

ای که بستی راه را در کوچه ها بر فاطمه

گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود

 

 

 

و خانه ای محقر اما ملکوتی.. اما آسمانی.

جای شگفت است... عجبا!! شاه باشی و خانه ات این چنین باشد؟

شنیده بودم کوچک است و ساده، اما ندیده بودم.

اکنون به تماشا ایستاده ام خانه ای را که سادگیش، انسان را به عمق وجود پروردگار می رساند.

خانه در عجب بود یا ما؟؟...

 

 

 

آن در که جبرئیل امین بود خادمش

اهل ستم به پهلوی خیرالنساء زدند

 

و به آتش شعله ور که رسیدم، گویی می دیدم که شعله هایش به زور، زبانه می کشید.

تو گویی؛ آتش می دانست که نباید شعله ور شود.

اما چاره ای جز سوختن نداشت؛ آتش نیز از غم مولایش می سوخت و دم نمی زد.

چگونه می توانست خاموش شود؟

 

یک بار جوابم بدهید ای مردم

این خانه چرا چرا درش سوخته است؟

 

 

 

و هنگامی که به چهره ی ملکوتی مولایم خیره ماندم؛

گویی این ندا در فضا طنین انداخت:

 

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود.

 

 

 

روح مدینه سر به بیابان نهاده است

انگار می برند نگار مدینه را

امشب بگو به ماه نتابد که آفتاب

سیراب می کند شب تار مدینه را.

 

 

 

بی تحرک بود، اما شانه های لرزانش را می شد حس کرد، می شد با چشم دید.

به تماشا ایستاده بودم بزرگ مردی را که همدمی جز چاه نداشت؛

آه، چه می گویم؟... او خدا را داشت.

چهره ی نورانیش، اشک را در چارچوب چشمانم قاب کرد.

آدم را زمین گیر می کرد، عظمت روح بلندش.

 

قسم بر پهلوی بشکسته ی عشق

علی از فاطمه مظلومتر بود.

 

 

 

و هنگامی که پیامبر بر چهره ات لبخند می زند؛

عطر خوش لبخندش، تا آسمان هفتم، ملکوتیت می کند.

گویی تکه ای از بهشتِ آسمانیِ خدا، در روضة النبی جا مانده است.

 

 

 

و وقتی فارغ از هر گونه نیاز زمینی، غم کوچه های خلوت هاشمیه را،

سکوت بهشت روی زمین را و غم درب سوخته اما بهشتی را به دوش می کشیم؛

و از دروازه ی خروجی شهر خارج می شویم؛

صحنه ای جانگداز و جانسوز، در جا میخکوبمان می کند.

اینجا سرزمین بلاست...

صدای آبی که از مشک بر زمین می چکد، اشک را در فرات چشمانمان جمع می کند.

و آرزو می کنی ای کاش تیر، به جای مشک بر قلب تو فرود می آمد.

آه ؛ باز هم مانند همیشه فراموش کردم که غم کربلا غم بی آبی نبود.

ولی چه کنم..چه کنم که صدای جاری آب فرات که در فضا پیچیده است

انسان را به سرحدّ خشم و کینه می رساند؛

و می خواهی آسمان بر سرت خراب شود تا صدای ناله ی سه ساله ای را نشنوی.

فدای چشمان شرمسارت یا قمر بنی هاشم.

نه... تو شرمنده نیستی، زمین و زمان، شرمنده ی توست.

آب شرمنده ی توست که به لبانت نرسید و تا همیشه ی تاریخ تشنه ماند.

 

ببین زانو زده، یل ام البنین

که زینب پایش از محمل گذارد بر زمین.

 

 

 

 

شهری از نور و درد را قدم زدیم و غربت مدینه را حس کردیم.

و اینک ابری ترین التماس را به پای او می ریزیم که ظهورش را به انتظار نشسته ایم.

 

بیا امام زمان، جان مادرت زهرا"س"

به دادمان برس ای امتداد عاشورا.

 

 

 

مکان نمایشگاه: تبریز پارکینگ عمومی ائل گولی- شهر کبوتر خونین بال مدینه

 

 

 

 

 

 

 

!! به خط فدک | 23:43 | دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 •
هيئت جوانان حضرت علي اکبر - شمالغرب تهران بزرگ